شهر ما گرفتار سیاه چاله ای شده است که درون انسانها را می مکد و
به جز جسم چیزی باقی نمی ماند ، زندگی را مختل می کند و زنده
ماندن و تلاش برای بقا را افزایش می دهد . سیاه چاله های شهر ما
خیلی بزرگ شده اند و همه خوبی ها ، نورها ، دوستی ها ، عشق ها و
یاد ها و آوازها و صداها و نواها و سازها و سوزها و نازها و رازها را از
نابود کرده اند و هنوز دانشمندان پی به منشا سیاه چاله ها نبرده اند و
هنوز نمی دانند این اجسام که ماده را می خورد چرا در شهر ما معنا را
می خورد و چرا مردم را خاکستری و شهر را بی روح و مردم را درنده و
بد خو کرده اند . سیاه چاله های شهر ما هوشمند هستند و با فکر
کار می کنند و به اسامی مختلف معنای مردم را گرفته و روح آنها را
نیست و نابود می کنند .
دانشمندان ما به دنبال کشف نیستند ! زیرا که آنها نیز خاکستری شده
اند و رنگدانه های باقی مانده بر روی پوست شهر ما حاصل از ترشهات
سیاه چاله ها هستند و بالطبع رنگهاشان صوری است .
بیماری ها شهر ما جهش یافته اند و زود مردم را دچار خود می کنند ،
بیمارهایی که در گذشته نبودند پیدا شده اند و جاهایی برای نگه داری
روانها ، باز شده اند . اعصاب این قسم مهم فزیولوژیک بدن ما دچار
بیماری هایی ناشناخته می شود و فشار هایی که ناشی از دافعه
سیاه چاله هاست بر روی مردم سوار است و مردم ما دچار درد انتقال
فشار شده اند و دنبال کسی هستند که فشار های خودشان را خالی
کنند و روز از نو و تلاش برای بقاء از نو !
هجوم بی وقفه سیاه چاله ها سیاه باوری و سیاه اندیشی و سیاه
نگری و سیاه پوشی و سیاه سازی و .... را گسترش داده است و هر
روز بیشتر و عمیق تر و وسع تر و ژرف تر می شود .
سیاه چاله نور را می مکد ، شور را می کشد ، زور را گسترش می دهد
، مور را می آزرد ، گور را بی نور و شور و پر مور می نماید .
چاره چیست ؟ چیست ، چیست و چیست . ما به دنبال منجی ای
هستیم که ما را آزاد کند ، هر روز خاکستری می شویم و در ذهن هامان
تصویری از منجی رسم می کنیم و منتظر هستیم که منجی ساخته
ذهن ما از راه برسد و ما را نجات دهد ؟!!
حالا از چه نجات دهد ؟ !
ما تن پروریم ! از یک پیکریم و بی باوریم و بی یاوریم و کی به فکر
همدیگریم ؟ و بی براردیم ........ .
صداهای مامنعکس در گوشهای خودمان هستند و بازتاب آن گوش
دردهای سیاه !
مابقی رو شما بنویسید که خیلی حالم گرفته شد از متن خودم
|