تنها گناهم در بیگناهی است
ای بخشنده مهربان ، در بزرگی و رحمانیت تو شکی نیست ، اما گناه من
بیگناه چیست ؟
خسته ام از این روزگار تکراری و نگران آینده ای تاریک و تاریک و تاریک
و تنها در این مرداب ، مردابی که هر روز بیشتر و بیشتر در آن فرو
می روم . آیا یاریم خواهی کرد ؟ آیا صدای مرا می شنوی ؟
چرا ؟ می دانی که منظورم چیست ! سخت است برایم و ساده
برای دیگران !
آیا این امتحان است ؟ آیا همه را یکسان می آزمایی ؟ آیا هر کس را
به اندازه ظرفش می سنجی ؟ و کسی که میزان ظرف هر کس را
مشخص می کند کیست ؟
ناشکر نیستم . از تو ممنونم ، دوستت دارم و از تو اطاعت می کنم
که غیر از تو خدایی نیست ولی ما را دریاب که در این روزگار تنگ
بدنیا آمده ایم ، روزگار خسته ، عصر افسردگی ، دوران سیاهی
و زمانه کژی !
ما را دریاب که جز تو دست به دامان که می توان شد ؟ جز تو آیا
کسی هست چنین بزرگ و بخشنده ؟ و آیا جز تو کسی شنونده و
بینا هست ؟ نیست و نیست و نیست . پس ما را دریاب و آسودگی
به روزگارمان عطا کن ، دوستی ها را قوت بخش و دلها را پاک کن
به ما عاشقی بیاموز و همه را سیر کن از همه چیز ، از معرفت
از نان و غذا و فهم .
آمیــــــــــــــــــــــن می گویم و در دل امید به تو دارم که امید بی
امیدان تویی و پناه بی پناهان و امان بی امانان و همه چیز ما تویی .



