خودش تایپ میکنه Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 22 اسفند ماه سال 1386

 

من حرف دارم

 

صدایم خسته است

 

گوش هایم درد می کند

 

مثل پاهای پینه بسته ام

 

من حرف دارم

 

ولی کسی نیست که به من گوش فرا دهد

 

من حرف دارم

 

ولی نمی گذارند بزنم

 

من حرف دارم

 

نمی خواهند که صدایم به باد برسد

 

من حرف دارم

 

اما لبانم بسته است

 

قفلی بزرگ دارد

 

من حرف دارم

 

حرف

 

ولی نمی توانم بگویم

 

چرا کسی نیست که بشنود

 

آنقدر در گوشهای مردمان حرف ریخته اند که حرف مرا نمی شنوند

 

من حرف دارم

 

حرف دارم

 

حرف

 

 

سه شنبه 21 اسفند ماه سال 1386

 

کاتالیزور خسته شده است

 

دلش می خواهد بمیرد

 

خرد شده است

 

شکسته است

 

دیگر توان ندارد

 

کاتالیزور بیچاره من !

 

 

دوشنبه 13 اسفند ماه سال 1386

 

مگر من چه کرده ام ؟

 

گناهم چیست ؟

 

اینگونه مرا اندوهناک می کنی ؟

 

درد دارم

 

در  سینه ام

 

انگار غم های دیگران را من به دوش می کشم

 

چه ایام بدیست

 

ای روزگار دمی با من باش

 

----------------------------------------

 

خدایا خدایا

 

تو را می خوانم

 

آیا گریزی هست

 

تو چنین کردی

 

راضیم به رضای تو

 

مرا راهنمایی کن و صبر عطا کن

 

خسته ام

 

شکسته ام

 

زیر بار غم و غصه خم شده ام

 

اما

 

دل شکسته ام هنوز

 

می خواهد محبت کند

 

کاش نبودم

 

حال که هستم

 

تو نگهدارم باش

 

مراقبم باش

 

خود را به تو می سپارم

 

مرا ببخش

 

از گناهانم در گذر

 

مرا ببخش که آنگونه که باید بندگی تو را نکرده ام

 

مرا ببخش که در قبال عاشقی ات عاشقی نکردم

 

مرا ببخش

 

که بخشنده تر از تو نیست

 

هدایتم کن

 

محتاجم به تو

 

کمکم کن

 

سیاه شده ام

 

خنده هایم مصنوعی شده است

 

همه زندگیم سراسر غم شده است

 

پر از گریه ام

 

بغضم می ترکد و خالی نمی شود

 

چقدر ضعیف شده ام

 

مرا یاری کند

 

دستم من گیر

 

خدایا

 

تو تنها کسی هستی که همه را در می یابی

 

مرا نیز دریاب

 

مرا روشن کن

 

فهم ده

 

و شعور و معرفت

 

از سیا هی ها به سپیدی ها هدایتم کن

 

خدایا

 

از تو یاری می جویم

 

و از تو کمک می خواهم

 

مرا به راه آنان که دوستشان داری هدایت کن

 

و از ناپاکی ها دورم کن

 

 

 

سه شنبه 7 اسفند ماه سال 1386

 

وقتی زخم هایم سر باز می کنند

 

آفرینش آغاز می شود

 

من شکوه آفرینش را دوست دارم

 

اما زخم هایم را نه

 

تلخی ها و ناملایمات را نه

 

چقدر بد است که آفرینش فقط در اندوهای مرگبارم بوجود می آید

 

کاش می شد تقدیر را عوض کرد