شارژر همراه موبایل Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 27 بهمن ماه سال 1386

هر روز تنها تر از دیروز می شوم

می شود که روزی رسد

که اینگونه نباشم

خدایا تو را می خوانم

آیا گریزی هست

آیا کسی هست

نمی خواهم تنها تر باشم

چه کنم که تو چنینم آفریدی

و از خودت بر من دمیدی

نمی دانم چرا اینگونه می شکنم

و اینگونه غصه دار می شوم

من را رهایی ده

آیا مرا می شنوی

تو که شنوده همه مخلوقاتی

که میرسد زمانی که به من بها دهی ؟

خدایا

دوستت دارم

و تویی انگیزه بخشم

و مرا شیفته خود ساز

که به خلقت نمی توان شیفته شد

مرا عاشق خود کن که به بندگانت نمی توان عشق ورزید

مرا بار دیگر بیا فرین

مرا از نور خود سرشار کن که سخت به تو محتاجم

برای تو می نویسم

تو را می خواهم

مرا رها کن

نمی دانم چگونه

تویی عالم بر همه اسرار

عالم بر همه احوال

مرا رها کن

از این حال

ای بزرگ

خسته ام از بس که نوجه کردم و بی اعتنایی دیدم

خسته ام

می دانم که می دانی

آری می دانی

که تو هم خوبی می کنی و ما بی توجهیم

مرا ببخش

مرا ببخش

تویی بخشنده مهربان

و کسی مهربانتر از تو مگر می شود یافت ؟

تویی قادر متعال

مرا رها کن

می خوانمت

و محتاج توام

خودت گفتی

که بخوانمت تا اجابت نماییم

می خوانمت

رها یم کن

از نور خود بر من بخش

و زیاد آزمایشم نکن

تو را می پرستم

که پرستش از آن توست

مرا رها کن

خدایا چگونه اینهمه طاقت داری

کن من نمی توانم چیزهایی به این کوچکی را تاب بیاورم

خدایا چقدر عظیمی

مرا رها کن

خدایا

مرا مورد توجه خود قرار بده

خداوندا

تو به این عظمت

و من بدین کوچکی

مرا به نور فهم روشن کن

و از این تاریکی و سستی و تنبلی رها کن

مرا رها کن

مرا از این سردر گمی رها کن

خداوندا

مرا عاشق خود گردان

که تو می توانی

و تویی که بر هر چیز اراده نمایی

و بگویی باش

می شود

پروردگارا

دوستت دارم

می خواهم که اجازه دهی بیشتر بشناسمت

و بیشتر عاشقت شوم

که عشق تو عشق حقیقی است

خدایا

مرا رها کن

و هزار حرف دارم

که تو خود می دانی

می گویند که تو نامه نانگفته میخوانی و قصه ناگفته می دانی

خدایا

مرا به خوبی ها بیاموز

و مراقبم باش

مگذار آن کنم که مورد قبولت نیست

خدایا مرا عاشق خود کن

خدایا

دوستت دارم

خدایا

نمی دانم مرا چگونه آفریدی

که چنین می شوم

آیا همه اینگونه اند

نمی گویم نه ولی رفتارم عجیب است

کسی مرا نمی فهمد

شاید غلو می کنم

اما وقتی کسی نزدیکم می شود

باورم نمی کند

مرا استثنا می خواند

و نمی دانم که مثبت فکر می کند یا نه

خدایا مرا رها کن

مرا عاشق خود ساز

خدایا

اشکهایم گویی خشک شده اند

انگار قلبم را سیاهی گرفته است

خدایا نور حقیقی را به من نشان ده

مرا عاشق خود ساز

خدایا

پدرم را ببخش و بیامرز

و او را قرین رحمت خود ساز

که او پاک بود و بی گناه

و زحمتکش بود

و دلسوز

خدایا

مرا رها کن

از تمام بدی ها و زشتی ها دورم کن

از تمام غرورها و حسادت ها و ظلم ها

از تمام ناپاکی ها و دروغها

خدایا

رهایم کن

رهایم کن

بگذار در آسمانت پر و بالم را باز کنم

خدایا

من را رها کن

به من بیاموز

آنچه که به خوبانت آموخته ای

خدایا سخن زیاد است و تویی تنها شنونده

خدایا درد زیاد دارم و تویی مرهم

خدایا تنهایم و تویی همه ام

خدایا

تو ار می خوانم

مر ا بی نصیب مگذار

و به کسی محتاجم مکن

من را رها کن

مرا از قید و بند ها رها کن

خداوندا

مرا عاشق خود ساز

که عشق از آن توست

خدایا

مرا دریاب

خدایا

به تو محتاجم

خدایا

ذره ای از آنچه به بزرگانت آموخته ای مرا نصیب کن

خدایا

مرا رها کن

خدایا

محتاجم

و می دانم که غیر از تو یاری کننده ای نیست

غیر از تو مهربانی نیست

غیر از تو پاک کننده ای نیست

غیر از تو بخشنده تر نیست

غیر از تو عادل تر نیست

غیر از تو روزی دهنده ای نیست

و همه خوبی ها از آن توست

و هر که را اراده کنی از آن بدان بخشی

مرا هم ببخش و بیاموز و بیامرز

خدایا

مرا دریاب

ای پروردگار بزرگم

که چنان کوچکم که تنها هنگاه نیاز به تو پناه می آورم

و تو آنقدر عظیمی و سخاوتمند که باز هم مرا می پذیری

خدایا شرمسار توام ، مگذار که شرمسار خلقت هم شوم

خدایا

من را رها کن

خدایا

مرا عاشق کن

خدایا

مرا پاک کن

و روشنم نما

خدایا

خدایا

خدایا

 

 

 

 

 

 

سه شنبه 2 بهمن ماه سال 1386

 

بخوان به نام گل سرخ در صحاری شب


 که باغ ها همه بیدار و بارور گردند


 بخوان ‚ دوباره بخوان ‚ تا کبوتران سپید


به آشیانه خونین دوباره برگردند


 بخوان به نام گل سرخ در رواق سکوت


که موج و اوج طنینش ز دشت ها گذرد


پیام روشن باران


 ز بام نیلی شب


که رهگذار نسیمش به هر کرانه برد 

 

ز خشک سال چه ترسی


که سد بسی بستند


نه در برابر آب


 که در برابر نور


 و در برابر آواز


 و در برابر شور


در این زمانه ی عسرت


به شاعران زمان برگ رخصتی دادند


 که از معاشقه ی سرو و قمری و لاله


سرودها بسرایند ژرف تر از خواب


زلال تر از آب


تو خامشی که بخواند ؟


 تو می روی که بماند ؟


 که بر نهالک بی برگ ما ترانه بخواند ؟


 از این گریوه به دور


 در آن کرانه ببین


 بهار آمده


از سیم خاردار


 گذشته


 حریق شعله ی گوگردی بنفشه چه زیباست

 
هزار آینه جاری ست


هزار آینه


 اینک


 به همسرایی قلب تو می تپد با شوق


زمین تهی دست ز رندان


 همین تویی تنها


که عاشقانه ترین نغمه را دوباره بخوانی


 بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان


 حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی

----------------------------------------------------------------

شعر : دکتر شفیعی کدکنی