دوستان عزیز
نمی دونم چرا احساس می کنم حضور همه کم رنگ تر شده
آیا این احساس اشتباه
نمی دونم ولی انگار همه مشغول هستن و کم تر می آن
هی
![]() |
![]() |
![]() |
دوستان عزیز
نمی دونم چرا احساس می کنم حضور همه کم رنگ تر شده
آیا این احساس اشتباه
نمی دونم ولی انگار همه مشغول هستن و کم تر می آن
هی
این دستها گر چه رنجور و زخمی شده اند
اما هنوز به دنبال تواند
و نگاهم گر چه هنوز به انتظار تواست
اما در همه چیز تو را می بیند
من می خواهم برای تو بودن تکرار شود تا پایان
و چه زیباست زخم هایی که در راه تو بر تن من پدیدار می شود
و خواندن قصیده پرواز در کنار تو آرزوی من
با من بمان

می خواهم از تو بنویسم
می خواهم یادت کنم
دلم برایت تنگ شده است
خیلی زیاد
کاش بودی
اگر بودی نگرانی هایم کمتر می شد
کاش بودی
اشکهایم بی قراری می کنن
دلتنگت هستم
پدرم
گاهی به خاطر اتفاقات و مشکلات و نامردمی ها و نامردی ها و ... انسان به قسمت سیاه و پوچ فکر خود می رسد .
ولی می توان سپیدی بود و ماند
من گاهی چنان غمگین می شوم
که نمی توانم حرف بزنم ، راه بروم
فقط می توانم فکر کنم
و گاهی چنان غرق فکر کردن می شوم که خود را فراموش می کنم
الان چند سالی است که خود را فراموش کرده ام
من جوانی نکرده ام
من با غم زاده شدم
من پیر بدنیا آمدم
یک پیر کم تجربه
من جوانی نکرده ام
انگار پایانی برای غم وجود ندارد
فقط شکل غصه ها تغییر می کند
وجودم پر از غم شده
انگار با غصه عجین شده ام
غم
کاش نبودی
دیگر نمی خواهمت
کاش نبودم
عشق مرده است
دلم در هجوم باد های پاییزی است
فصل خزان من است
و کی می آید بهار
شکوفه لبخند هایم تصنعی است
و کجاست یار
غم
غصه
تنهایی
بی کسی
بی همدمی
دوستان مشترک من شده اند
من بهار می خواهم
من یار می خواهم
من می خواهم
کجاست؟
من
دستهایم را یارای نوشتن نیست
فکرم کار نمی کند
سرم گیج می رود
بغض دارم
درد دارم
درد
شاید ، شاید
شاید پایانی نیست
و شاید هست
می خواهم باشم
هیچکس مرا می خواند !!!
دچار توهم شده ام
من سراب می بینم
من ......
انگار غم را پایانی نیست
بی تهایت است
بی پایان
کاش دردم را می دانستم
همه اش تقصیر دل است
و تقصیر دل است و دل
و کاش بیدل بودم
و یا وحشی
چه لذتی دارد وحشی باشی
به هیچکس اهمیت ندهی
بی تفاوت باشی
طاقت دوری داشته باشی
کسی را داشته باشی که در پی تو باشد
و تو اهمیت ندهی
چه لذتی دارد
تلخ
درد
غم
تنهایی
خدا
و خدا
و خدا
باران ببار
بر روی این دلهای غم گرفته
بر روی زمین خشک
بر روی جوی های خالی ازآب
باران
شاید بتوانی ما را در مسیر حرکت به سوی شادی قرار دهی
امروز می خواهم بباری
شاید غمها را از دلها بشویی
نگاه دانه های شادی پنهان در بطن دل به توست
ببار
کاش من هم باران بودم
کاش می باریدم
و می دیدم شادی کودکان را
خاکستر اندوه و غبار مادی گرایی را می شستم
می خواهم ببارم
اما باید ابتدا ابر باشم
و اگر ابر بودم سایه خود را بر روی مردمان گرما زده می افکندم
می خواهم بگسترانم سایه خود را
اما باید قبل ابر بودن بخار شوم
و برای بخار شدن باید بجوشم
و کجاست شعله هایی که مرا بجوشاند
و باید آب باشم
زلال باشم
ایینه وار باشم
کاش می شدم
کاش
باران ببار
مدتی است که حرفی نیست برای گفتن
انگار تهی شده ام
هیچ حسی درون من نیست
هیچ حسی
من درون اغما فرو رفته ام
« من به تنگ آمده ام از همه چیز
می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایش به شما هم برسد »
درون سینه عالمی حرف دارم و زبانی قاصر
کاش می شد می گفتم غم تنهایی
نه غم های خودم را
بلکه غم های همه مردمان را
می خواستم بنویسم
اما شعرهایم یاریم نمی کنند
و هر وقت کاغذ و قلم می بینند
پنهان می شوند
من مانده ام و شعر های درون سینه ام
و به دنبال دشنه ای می گردم
که بشکافم این سینه را
که حرفهای دلم را به شما نشان دهم
من دنبال دشنه می گردم
تا از این خموشی رها شوم
رها
رها
رها
هوای دلم ابریست
و چشمانم هم
و توده هایی از غم و اندوه به سوی من آمده اند
و جبهه های هوای سرد مرا محصور کرده اند
اشکهایم بی اختیار می بارند
اینجا گرد و غبار های تنهایی پر شده
و چشمانم از انبوه مه تنهایی جایی را نمی بیند
من دچار جریانات اندوه بار غصه شده ام
و هر بار که به آسمان نگاه می کنم جز بازتاب تنهایی خودم در ماه چیزی نمی بینم
اینجا ستارگان دلم سو سو هاشان کم شده و رو به خاموشی گذارده اند
و تک ستاره های خوشبختی از این کهکشان رفته اند
مدتهاست که به دنبال سیاره ای می گردم که شاید کسی را در آنجا پیدا کنم
شاید
من درون سیاه چاله های پر از ترس و اضظراب و اندوه فرو رفته ام
من سیاره ای می خواهم که در آنجا تنهایی نباشد
من هوایی می خواهم که در آنجا نفس تازه ای بکشم
و نمی یابم سفینه ای را
و کجاست کسی که مرا بخواند