دو سیم کارت در یک گوشی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 28 مهر ماه سال 1386

دوستان عزیز

نمی دونم چرا احساس می کنم حضور همه کم رنگ تر شده

آیا این احساس اشتباه

نمی دونم ولی انگار همه مشغول هستن و کم تر می آن

هی

چهارشنبه 25 مهر ماه سال 1386

این دستها گر چه رنجور و زخمی شده اند

اما هنوز به دنبال تواند

و نگاهم گر چه هنوز به انتظار تواست

اما در همه چیز تو را می بیند

من می خواهم برای تو بودن تکرار شود تا پایان

و چه زیباست زخم هایی که در راه تو بر تن من پدیدار می شود

و خواندن قصیده پرواز در کنار تو آرزوی من

با من بمان

یکشنبه 22 مهر ماه سال 1386

می خواهم از تو بنویسم

می خواهم یادت کنم

دلم برایت تنگ شده است

خیلی زیاد

کاش بودی

اگر بودی نگرانی هایم کمتر می شد

کاش بودی

اشکهایم بی قراری می کنن

دلتنگت هستم

پدرم

سه شنبه 17 مهر ماه سال 1386

گاهی به خاطر اتفاقات و مشکلات و نامردمی ها و نامردی ها و ... انسان به قسمت سیاه و پوچ فکر خود می رسد .

ولی می توان سپیدی بود و ماند

 

شنبه 14 مهر ماه سال 1386

من گاهی چنان غمگین می شوم

که نمی توانم حرف بزنم ، راه بروم

فقط می توانم فکر کنم

و گاهی چنان غرق فکر کردن می شوم که خود را فراموش می کنم

الان چند سالی است که خود را فراموش کرده ام

من جوانی نکرده ام

من با غم زاده شدم

من پیر بدنیا آمدم

یک پیر کم تجربه

من جوانی نکرده ام

 

یکشنبه 8 مهر ماه سال 1386

انگار پایانی برای غم وجود ندارد
فقط شکل غصه ها تغییر می کند
وجودم پر از غم شده
انگار با غصه عجین شده ام
غم
کاش نبودی
دیگر نمی خواهمت
کاش نبودم

عشق مرده است
دلم در هجوم باد های پاییزی است
فصل خزان من است
و کی می آید بهار
شکوفه لبخند هایم تصنعی است
و کجاست یار

غم
غصه
تنهایی
بی کسی
بی همدمی
دوستان مشترک من شده اند


من بهار می خواهم
من یار می خواهم
من می خواهم
کجاست؟
من


دستهایم را یارای نوشتن نیست
فکرم کار نمی کند
سرم گیج می رود
بغض دارم
درد دارم
درد


شاید ، شاید
شاید پایانی نیست
و شاید هست
می خواهم باشم
هیچکس مرا می خواند !!!
دچار توهم شده ام
من سراب می بینم
من ......


انگار غم را پایانی نیست
بی تهایت است
بی پایان
کاش دردم را می دانستم
همه اش تقصیر دل است
و تقصیر دل است و دل
و کاش بیدل بودم
و یا وحشی
چه لذتی دارد وحشی باشی
به هیچکس اهمیت ندهی
بی تفاوت باشی

طاقت دوری داشته باشی
کسی را داشته باشی که در پی تو باشد
و تو اهمیت ندهی
چه لذتی دارد

تلخ
درد
غم
تنهایی
خدا
و خدا
و خدا


 

شنبه 7 مهر ماه سال 1386

باران ببار

بر روی این دلهای غم گرفته

بر روی زمین خشک

بر روی جوی های خالی ازآب

باران

شاید بتوانی ما را در مسیر حرکت به سوی شادی قرار دهی

امروز می خواهم بباری

شاید غمها را از دلها بشویی

نگاه دانه های شادی پنهان در بطن دل به توست

ببار

کاش من هم باران بودم

کاش می باریدم

و می دیدم شادی کودکان را

خاکستر اندوه و غبار مادی گرایی را می شستم

می خواهم ببارم

اما باید ابتدا ابر باشم

و اگر ابر بودم سایه خود را بر روی مردمان گرما زده می افکندم

می خواهم بگسترانم سایه خود را

اما باید قبل ابر بودن بخار شوم

و برای بخار شدن باید بجوشم

و کجاست شعله هایی که مرا بجوشاند

و باید آب باشم

زلال باشم

ایینه وار باشم

کاش می شدم

کاش

باران ببار

سه شنبه 3 مهر ماه سال 1386

مدتی است که حرفی نیست برای گفتن

انگار تهی شده ام

هیچ حسی درون من نیست

هیچ حسی

من درون اغما فرو رفته ام

« من به تنگ آمده ام از همه چیز

می خواهم فریاد بلندی بکشم

که صدایش به شما هم برسد »

درون سینه عالمی حرف دارم و زبانی قاصر

کاش می شد می گفتم غم تنهایی

نه غم های خودم را

بلکه غم های همه مردمان را

می خواستم بنویسم

اما شعرهایم یاریم نمی کنند

و هر وقت کاغذ و قلم می بینند

پنهان می شوند

من مانده ام و شعر های درون سینه ام

و به دنبال دشنه ای می گردم

که بشکافم این سینه را

که حرفهای دلم را به شما نشان دهم

من دنبال دشنه می گردم

تا از این خموشی رها شوم

رها

رها

رها

 

 

یکشنبه 1 مهر ماه سال 1386

هوای دلم ابریست

و چشمانم هم

و توده هایی از غم و اندوه به سوی من آمده اند

و جبهه های هوای سرد مرا محصور کرده اند

اشکهایم بی اختیار می بارند

اینجا گرد و غبار های تنهایی پر شده

و چشمانم از انبوه مه تنهایی جایی را نمی بیند

من دچار جریانات اندوه بار غصه شده ام

و هر بار که به آسمان نگاه می کنم جز بازتاب تنهایی خودم در ماه چیزی نمی بینم

اینجا ستارگان دلم سو سو هاشان کم شده و رو به خاموشی گذارده اند

و تک ستاره های خوشبختی از این کهکشان رفته اند

مدتهاست که به دنبال سیاره ای می گردم که شاید کسی را در آنجا پیدا کنم

شاید

من درون سیاه چاله های پر از ترس و اضظراب و اندوه فرو رفته ام

من سیاره ای می خواهم که در آنجا تنهایی نباشد

من هوایی می خواهم که در آنجا نفس تازه ای بکشم

و نمی یابم سفینه ای را

و کجاست کسی که مرا بخواند