شارژر همراه موبایل Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 31 شهریور ماه سال 1386

چقدر انسانها سنگ شده اند

ضرب المثلی هست که می گوید نخ کینه و نفرت از طناب محبت محکم تر است

و من این را هر روز با چشمانم می بینم

چقدر بد است ، زمانی که دو آشنا با هم اختلاف پیدا می کنند چنان با هم سر عنان و دشمنی می گیرند که گویی از روز ازل دشمن هم بوده اند

و تمام خاطرات خوب مشترک ،‌خنده های مشترک و با هم بودن ها و.... همه و همه فراموش می شود

کاش می شد زندگی هایمان را عاری از نخ های کینه و نفرت کنیم

کاش

بخشش ها کم و کمتر شده است و چه بد است دنیای بی بخشش

ما در حال گرایش به سردی هستیم

دوستی ها و عشق هامان در حال کم رنگ تر شدن است

ما داریم درون پیله های تنهایی خودمان ، درون چهار دیواری هایی که خودمان بدور خودمان درست می کنیم حبس می شویم

ما در حال ظلم به خود هستیم و چه بسیارند ماهیگیران آبهای گل آلوده

ما نیاز به تحول داریم

تحول

 

 

سه شنبه 27 شهریور ماه سال 1386

دلم می خواهد فریادی بکشم

شاید صدایم را بشنوی ،‌چقدر احمقانه فکر می کنم !

مگر نه اینکه از رگ گردن به ما نزدیکتری ؟

حرفهایم را گوش کن ، دلم پر خون است

از زندگی بیزار شده ام

پر از تکرار

تکرار تکرار تکرار تکرار تکرار تکرار تکرار تکرار تکرار تکرار تکرار تکرار تکرار تکرار تکرار تکرار

تکرار تکرار تکرار تکرار تکرار تکرار تکرار تکرار تکرار تکرار تکرار تکرار تکرار تکرار تکرار تکرار

و کی می رسد زمان رهایی

کی می آید فصل پرواز

من دلم بال می خواهد

و آسمانی پر از شادی

و زمینی سبز

من دلم می خواهد به مهمانی گلهای سرخی بروم که از خوشحالی مردم شادند

من دلم می خواهد برای مردم با قناری ها آواز بخوانم

من دلم می خواهد همه آزاد باشند

و چرا باید انسانهایی باشند که  نیاز مند چیزهایی هستند که به وفور پیدا می شود ؟

ای دوست ، دوستمان بدار

من اینها را می نویسم شاید تو هم آنها را بخوانی

تو که نامه نانوشته را می خوانی ، این را نیز بخوان

من دیگر دوست ندارم دل کسی بارانی باشد

و دست کسی پیش کسی دیگر دراز

آرامش و آسایش عطا کن

و نگاهی به مابیانداز

ما منتظر الطاف تو هستیم

ما را منتظر مگذار

 

شنبه 24 شهریور ماه سال 1386

می گویند ماه میهمانی توست

پس کجائی ؟

آیا نمی بینی کسانی را که از تاب گرسنگی رنج می برند ؟

آیا نمی دانی چندین نفر روزانه از شدت گرسنگی می میرند ؟

می بینی و می دانی

پس چرا اینطور می کنی ؟

می گویند ماه مهمانی توست پس ارزانی دار هر چه نعمت داری بر مردمانت

که می دانم همه را دوست داری

ای صاحب مهمانی بزرگ چه می شود اگر کسی گرسنه نباشد

چه می شود اگر کسی شبانه روز مشغول انجام سخت ترین کارها برای اندکترین دستمزد ها نباشد

و چه می شد نعمتهایت را مساوی بین مردم تقسیم می کردی ؟

دلم می گیرد وقتی که پیر زنی در کنار خیابان نگاهش منتظر کمک عابران است

واقعا دردناک است وقتی کودکی در کنار جوی های خیابان در حال پیدا کردن چیزهایی برای فرش است

کاش به همه یکسان می دادی

کاش همه یک خانه داشتند

و کسی در پارک نمی خوابید

و هیچ پدر و مادری را خجالت زده نمی کردی در برابر درخواست های فرزندانشان

ای بزرگ ، چه می شد اگر همه را در شرایطی مساوی امتحان می کردی

می گویند ماه مهمانی توست

پس ارزانی دار آنچه که بر اغنیا داری برای فقرا

و جز تو چه کسی بخشنده و مهربان است ؟ که فقرا منتظر کمک از طرف غیر تو اند ؟

منتظر هستم که مرا پاسخ گوئی

و آیا می شود که تو برایم نظر بگذاری ؟

شاید خنده دار است ولی آیا می شود ؟

ماه مهمانی توست و مهمانهایت منتظر

ای مهمان پذیر مهمان دوست

چشنی در دلها بر پا کن

و شادی را به انسانها باز گردان

سپاسگذارم

بند خار تو

سه شنبه 20 شهریور ماه سال 1386

من دلم پرواز میخواهد

می خواهم به جایی بروم که گرگها گوسفندان را تکه تکه نکنند

می خواهم به جایی بروم که در آنجا صلح و صفا برقرار است

من می خواهم آسمانی باشم

در آسمانها ترانه بخوانم و نباشد کسی که بر لبانم قفل سکوت بزند

می خواهم بالهایم را باز کنم و زمین را نگاه کنم

آیا می شود زمین را بدون خونخواران دید ؟

می شود ؟

آیا می شود کسی از گرسنگی نمیرد ؟

آیا می شود کسی از تنهایی دق نکند

و زندانی نباشد و زندانبانی هم

و مجرمی نباشد که کلمه جرم معنی بدهد

می خواهم به زمینی نگاه کنم که پر از عشق باشد

و نبینم عاشقی که تنهاست و معشوقش عشق دیگری دارد

دلم می خواهد فقر نباشد

ظلم نباشد

ظالمی وجود نداشته باشد

و کلماتی چون ظلم و دزدی و مجرم و .... فقط در کتاب لغتنامه باشد

و کسی نفهمد که آنها چیستند

و همه چیز به مساوات باشد

مثل آسمان

که همه جا را یک جور می پوشاند

و همه جا یک جور آبی است

به امید آن روز

 

 

شنبه 17 شهریور ماه سال 1386

می خواهم امروز خودم را نقاشی کنم

بعد آنرا تکه تکه کنم و هر تکه آنرا به جای دوری بیاندازم تا کسی مرا پیدا نکند

می خواهم از روی اسب خیالم پیاده شوم

می خواهم خودم را بنویسم روی کاغذ های بازیافت شده

بعد خود را بسوزانم که تا اثری از من نماند

انگار باز هم مبتلا شده ام

می خواهم خود را بیاد بیاورم بعد از این همه فراموشی

می خواهم برای خودم باشم

می خواهم دیگران را به تصویر بکشم و بعد آنها را براحتی پاک کنم

انگار نه انگار که ما انسان هستیم

می خواهم بدرخشم برای خود

می خواهم خودخواه باشم

می خواهم دل سنگ شوم

می خواهم که دیگر فداکاری نکنم

حس میکنم درون خلا هستم

من معلق شده ام در میان هیچ

من از نیستان خوشم می آید

من بازی رایانه ای را دوست دارم

من دوست داشتن را دوست دارم

من دوست ماندن را دوست دارم

من دوست را دوست دارم

دوست را هم دوست دارم

من نوشتن را دوست دارم

من قلم را دوست دارم

من من هستم

مهم این است

من

م

.

 

 

سه شنبه 13 شهریور ماه سال 1386

امروز نمی دونم چرا ولی  دوست دارم از ایران بگم

من تا حالا کشور دیگه ای نرفتم که بتونم بگم ایران بهتره یا جای دیگه

ولی می دونم که عاشق ایران هستم

مردم شو دوست دارم

البته زندگی تو این کشور خوب داره سخت تر و سخت تر می شه

امیدوارم که وضع بهتر بشه و راحتی و فراوانی و غیره تو کشور خوبمون رواج پیدا کنه

و چقدر دوست داشتنی این شعر ای ایران

واقعا خدا آقای حسین گل گلاب رو بیامرزه با این شعر اصیل و ناب که معلوم با تمام وجود سروده شده و همینطور آقای روح الله خالقی که آهنگ به این زیبایی رو درست کرده .

روح شون شاد یادشود گرامی

ای ایران ای مرز پر گهر                                  ای خاکت سرچشمه هنر

دور از تو اندیشه بدان                                   پاینده مانی و جاودان

ای دشمن ار تو سنگ خاره ای من آهنم    جان من فدای خاک پاک میهنم

مهر تو چون شد پیشه ام                            دور از تو نیست اندیشه ام

در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما                پاینده باد خاک ایران ما

                                           ************

سنگ کوهت در و گوهر است                     خاک دشتت بهتر از زر است

مهرت از دل کی برون کنم                         بر گو بی مهر تو چون کنم

از آب و خاک و مهر تو سرشته شد گلم        مهر اگر برون رود گلی شود دلم

مهر تو چون شد پیشه ام                        دور از تو نیست اندیشه ام

در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما                پاینده باد خاک ایران ما

                                 *******************

ایران ای خرم بهشت من                روشن از تو سرنوشت من

گر آتش بارد به پیکرم                    جز مهرت در دل نپرورم

تا گردش جهان و دور آسمان بپاست          نور ایزدی همیشه رهنمای ماست

مهر تو چون شد پیشه ام                        دور از تو نیست اندیشه ام

در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما                پاینده باد خاک ایران ما

***************************************************************

واقعا زیباست

حماسه آفرینی که خود حماسه است

نظر شما چیه ؟

یکشنبه 11 شهریور ماه سال 1386

چه سخت است انتظار

زندگی سراسر سختی شده و آسایشش کمتر و کمتر

کاش انتظار و دوری و غم و انده و بی قراری و شکست و ... وجود نداشت

نگاه منتظر من به جاده زندگی انگار پایانی ندارد

و کسی نیست که یاری کند من را در این بحرانها

و من بدنیا آمده ام که فدا شوم و فنا شوم

چه سخت است نگاه منتظر به در

و پنجره

و هزاران هزار دیوار

و کجاست همدمی که بخواند سرود آزادی

و رهایی نیست از این انتظار

و منتظر به آمدن و رفتن

خوشا آن دم که انتظار به پایان رسد

و شاید انتظار را پایانی ندارد

نگاه منتظر من منتظر نگاه دوست است

و دوست کجاست ؟

 

یکشنبه 4 شهریور ماه سال 1386

یک دوستی یک طرفه

یک عشق یک جانبه

چگونه می توانم یک لحظه از فکر تو خارج شوم ، چگونه ؟

سوگند یاد کرده ام که تا آخرین قطره خون با تو باشم

برایت هر کاری که از دستم بر می اید انجام دهم

حتی بمیرم

فقط در دو صورت از تو جدا خواهم شد:

۱- در صورتی که بمیرم

۲- در صورتی که تو بخواهی

که این هم نوعی مرگ است برای من

نمی دانی در دل چه غمی دارم ، نمی دانی و همان بهتر که ندانی ، دوست ندارم جای من باشی چون تحمل رنج کشیدنت را ندارم ، نمی خواهم جای من باشی چون این را می دانم که برایت دشوار است که فقط دوست بداری و دوست ندارنت.

در دلم غوغایی برپاست ، این که شاید در اندازه تو نباشم ، خیلی کوچک تر و خام تر از تو باشم و اینکه انقدر ضعیف باشم که لایق دوستی با تو نباشم آزارم می دهد.

و نمی دانم تو که را دوست داری و آیا او را که تو دوست داری تو را دوست دارد و یا او هم کسی دیگر را دوست دارد و همینطور سلسله وار ....................

ای عشق درون سینه ام با تو هستم دیگر کافیست چرا با من این می کنی چرا ؟ چرا رهایم نمی کنی و چرا نمی روی

خدایا غم تو دادی شادی هم ده                                    غم هجر تو از هر شادیی به

خدایا مرا عاشق خود کن و رها کن از این رودخانه، از این رودی که فقط به یک طرف جریان دارد

خدایا می گویند همه جایی ، درون قلب من هم هستی ؟ غم هایم را نمی بینی ؟ شاید این غصه و اندوه از نظر تو کوچک است و ناچیز ، نمی دانم ولی تو که بخشنده و مهربانی پس ببخش مرا و این غمها را از من بگیر

خدایا هر چه بیشتر مهر می ورزم خارتر می شوم هر چه نزدیک تر می شوم و دوستی میکنم دورتر می شوم ، نمی دانم تو اینگونه می خواهی ؟ می خواهی مرا بیازمایی ؟ یا من وسیله ای هستم برای آزمایش دیگران .

خدایا منتظر جوابت می مانم