جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 9 تیر ماه سال 1387

 

بعضی مسائل بزرگی وجود دارند که کوچیک دیده می شند و یک درد به حساب می آن

مثل این نوشته که توسط یک شهروند محترم تهرانی نوشته شده :

 

 

***

یه خبر جالب. شایدم فقط یه درد دل ساده

 

از اولین مسافرین مترو هستم. از اون وقتی که واگنها معمولا کمتر از 4 مسافر داشت و همه از ترس اینکه مترو سرشان خراب شود سوار نمی شدند. اینها را گفتم که بدانید من یک مسافر قدیمی ام و با زیر و بم آن آشنا هستم. چند سال پیش یک کارت اعتباری مترو تهیه کردم. هنوز صدای متصدی فروش آن در ایستگاه امام خمینی در گوشم می پیچد که گفت : "پونصد تومن بعنوان ودیعه دریافت می شه که هر وقت کارتو بیارید اونو پس می گیرید." خوب طبیعی بود و من هم واکنشی نشون ندادم و مثل شهروندای خوب پرداختم. همه چیز خوب بود و من همیشه کارتمو شارژ می کردم و استفاده می کردم تا اینکه دو روز پیش برای شارژ مجدد مراجعه کردم، ولی در کمال تعجب متصدی فروش بلیط همون جمله آشنا رو بعد از چند سال ولی نه برای کارت جدید، بلکه برای شارژ مجدد به من گفت : "پونصد تومن کم میشه ها" گفتم: "واسه چی؟" بعد با حالتی که انگار این جمله رو خیلی شنیده ضمن اشاره به مانیتورش گفت: "شما کارتو مجانی گرفتید. باید 500 تومن بیعانه بدید." کارتو شارژ نکردم. دیگه بحثم نکردم. به حافظم شک کردم. تا به امروز که تکرار این صحبت رو بین یک خانم و فروشنده دیگری تو ایستگاه صادقیه شاهد بودم. چون که یه کارمندم واقعاً وقت و حوصله شکایت ندارم. ولی فکرشو بکنید. اینهمه کارت قدیمی... اینهمه پونصد تومن.... اینهمه کارمند و مردمی که حوصله دردسر بخاطر پونصد تومن ندارند. خیلی جالبه. نه ؟

 

                                                                                                      متشکرم

                                                                                                یه شهروند ساده

 

 

 

نمی دونم واقعا چی می شه گفت ولی ..........

 

 

 

 

 

                                             

 

 

با عرض پوزش از قانون کپی رایت بابت عکس ها !

دوشنبه 3 تیر ماه سال 1387

 

مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــادر بنویسید

 

مهربانترین مخلوق خدا بخوانید .

 

و چه حیف که نمی توانید او را دریابید ، چون مادر نیستید .

 

 

یکشنبه 26 خرداد ماه سال 1387

 

ای خورشید

 

تو را چه نیکبختی می بود

 

اگر نداشتی کسانی را که به آنها گرما ببخشی !

 

( نیچه )

 

 

شنبه 11 خرداد ماه سال 1387

 

تنها گناهم در بیگناهی است

 

ای بخشنده مهربان ، در بزرگی و رحمانیت تو شکی نیست ، اما گناه من

بیگناه چیست ؟

 

خسته ام از این روزگار تکراری و نگران آینده ای تاریک و تاریک و تاریک

 

و تنها در این مرداب ، مردابی که هر روز بیشتر و بیشتر در آن فرو

 

می روم . آیا یاریم خواهی کرد ؟ آیا صدای مرا می شنوی ؟

 

چرا ؟ می دانی که منظورم چیست ! سخت است برایم و ساده

 

برای دیگران !

 

آیا این امتحان است ؟ آیا همه را یکسان می آزمایی ؟ آیا هر کس را

 

به اندازه ظرفش می سنجی ؟ و کسی که میزان ظرف هر کس را

 

مشخص می کند کیست ؟

 

ناشکر نیستم . از تو ممنونم ، دوستت دارم و از تو اطاعت می کنم

 

که غیر از تو خدایی نیست ولی ما را دریاب که در این روزگار تنگ

 

بدنیا آمده ایم ، روزگار خسته ، عصر افسردگی ، دوران سیاهی

 

و زمانه کژی !

 

ما را دریاب که جز تو دست به دامان که می توان شد ؟ جز تو آیا

 

کسی هست چنین بزرگ و بخشنده ؟ و آیا جز تو کسی شنونده و

 

بینا هست ؟ نیست و نیست و نیست . پس ما را دریاب و آسودگی

 

به روزگارمان عطا کن ، دوستی ها را قوت بخش و دلها را پاک کن

 

به ما عاشقی بیاموز و همه را سیر کن از همه چیز ، از معرفت

 

از نان و غذا و فهم .

 

آمیــــــــــــــــــــــن می گویم و در دل امید به تو دارم که امید بی

 

امیدان تویی و پناه بی پناهان و امان بی امانان و همه چیز ما تویی .

 

 

چهارشنبه 8 خرداد ماه سال 1387

 

تابوت ساز را می شناسی ؟

 

او دارد تمام گیاهان را درون تابوتش قرار می دهد

 

گیاهان دارند خشک می شوند

 

رنگ می بازند

 

سبز نیستند و خاکستری شده اند

 

تابوت ساز فقط دارد حیله سوار می کند

 

می گوید من اکسیژن هستم

 

من که می دانم او حبابی است پر از هیچ

 

و صدایش دلخراش ترین صداهاست

 

او به گیاهان باورهایی می دهد ناباورانه !

 

می گوید من خوش آوازترین هستم !

 

بهترین هستم !

 

راه من راه است و غیر من هیچ راهی نیست !

 

من شاهراه هستم !

 

و دیگر هیچ ، غیر از من !

 

و بقدری من دارد که من ز منیت او بی زارم

 

و چقدر بی منت در پی فریب من هایی است که خود را

 

فراموش کرده اند

 

زمین را و خاک را و حتی ریشه هایشان را

 

تابوت ساز مانند پیچکی است که دور گیاهان پیچیده است و محصورشان کرده !

 

ولی گل نمی دهد ، گل می خشکاند !

 

دلم برای گیاهان می سوزد

 

فراموش کرده اند که می توانند فتوسنتز کنند

 

سبز باشند

 

جوانه بدهند

 

آواز بخوانند

 

در خاک ریشه بدهند

 

و در هوا برقصند

 

 

سه شنبه 31 اردیبهشت ماه سال 1387

 

برای اینکه افسرده نباشید کارهای زیر را به دقت انجام دهید :

 

- خودتون رو گول بزنید که خیلی شاد هستید .

 

- به خودتون تلقین کنید که مشکلاتتون خیلی پیش پا افتاده اند ، هر چند

 

 که دارند شما رو زجر می دن و خیلی بزرگ هستند .

 

- وقتی آخر ماه شد و حقوق گرفتید و دیدید که دخلتون جواب خرجتون

 

 رو نمی ده اصلا ایرادی نداره !

 

- وقتی ۱ ساعت وایستادید صف ایستگاه اتوبوس سریع السیر بی آر تی

 

 و با بدبختی توی اون همه بوی خوش ... تحمل کردید و آخرش رو هم

 

دیدید که کیفتون رو زدن اصلا ناراحت نشید وبه این فکر کنید که چقدر

 

زندگی خوبی دارید که دزد نشدید و قاه قاه بخندید .

 

- وقتی به پارک رفتید و نشستید رو نیمکت و یه آدامس چسبید به

 

شلوارتون اصلا ناراحت نشیدبه این فکر کنید که اینقدر خوش شانس

 

 هستید که روی مواد مذاب ننشستید !

 

- اگه توی محل کار رئیستون بی دلیل سرتون داد و بی داد کرد و هر

 

چی از دهن مبارکش در اومد رو بارتون کرد به این فکر کنید که مثل برده

 

 های سازنده اهرام ثلاثه باهاتون رفتار نمی شه و شان و جایگاه خاصی

 

 دارید .

 

- خلاصه عینک خوش بینی رو همیشه به چشاتون بزنید هر چند که

 

همچین عینکی وجود نداره .

 

- اگه دیدی تو این وبلاگ چرند نوشته شده بخندید و فکر کنید خیلی

 

مطالب جالبی رو خوندید !!!

یکشنبه 29 اردیبهشت ماه سال 1387

 

فقط عنوان دارد متن ندارد .

 

 

دوشنبه 23 اردیبهشت ماه سال 1387

 

ابرهای بالای شهر ما باران ندارند

 

سایه ندارند

 

فقط خاکستری هستند

 

خاکستری

 

دنیای ما در حال خاکستر شدن است

 

خاکستر ما در دست باد

 

خاکستری رنگ سال شده است

 

خاکستری خاک سیاه شده است

 

نهنگ های خاکستری در حال انقراض هستند

 

از جغد های خاکستری فقط چند عدد باقی مانده

 

موشهای خاکستری پر شده اند در شهر

 

خاکستری .......................

 

 

سه شنبه 17 اردیبهشت ماه سال 1387

 

شهر ما گرفتار سیاه چاله ای شده است که درون انسانها را می مکد و

به جز جسم چیزی باقی نمی ماند ، زندگی را مختل می کند و زنده

ماندن و تلاش برای بقا را افزایش می دهد . سیاه چاله های شهر ما

خیلی بزرگ شده اند و همه خوبی ها ، نورها ، دوستی ها ، عشق ها و

 یاد ها و آوازها و صداها و نواها و سازها و سوزها و نازها و رازها را از

نابود کرده اند و هنوز دانشمندان پی به منشا سیاه چاله ها نبرده اند و

هنوز نمی دانند این اجسام که ماده را می خورد چرا در شهر ما معنا را

 می خورد و چرا مردم را خاکستری و شهر را بی روح و مردم را درنده و

 بد خو کرده اند . سیاه چاله های شهر ما هوشمند هستند و با فکر

کار می کنند و به اسامی مختلف معنای مردم را گرفته و روح آنها را

نیست و نابود می کنند .

دانشمندان ما به دنبال کشف نیستند ! زیرا که آنها نیز خاکستری شده

اند و رنگدانه های باقی مانده بر روی پوست شهر ما حاصل از ترشهات

 سیاه چاله ها هستند و بالطبع رنگهاشان صوری است .

 

بیماری ها شهر ما جهش یافته اند و زود مردم را دچار خود می کنند ،

بیمارهایی که در گذشته نبودند پیدا شده اند و جاهایی برای نگه داری

روانها ، باز شده اند . اعصاب این قسم مهم فزیولوژیک بدن ما دچار

بیماری هایی ناشناخته می شود و فشار هایی که ناشی از دافعه

سیاه چاله هاست بر روی مردم سوار است و مردم ما دچار درد انتقال

فشار شده اند و دنبال کسی هستند که فشار های خودشان را خالی

 کنند و روز از نو و تلاش برای بقاء از نو !

هجوم بی وقفه سیاه چاله ها سیاه باوری و سیاه اندیشی و سیاه

 نگری و سیاه پوشی و سیاه سازی و .... را گسترش داده است و هر

 روز بیشتر و عمیق تر و وسع تر و ژرف تر می شود .

 

سیاه چاله نور را می مکد ، شور را می کشد ، زور را گسترش می دهد

 ، مور را می آزرد ، گور را بی نور و شور و پر مور می نماید .

 

چاره چیست ؟ چیست ، چیست و چیست . ما به دنبال منجی ای

هستیم که ما را آزاد کند ، هر روز خاکستری می شویم و در ذهن هامان

 تصویری از منجی رسم می کنیم و منتظر هستیم که منجی ساخته

ذهن ما از راه برسد و ما را نجات دهد ؟!!

 

حالا از چه نجات دهد ؟ ! 

 ما تن پروریم ! از یک پیکریم و بی باوریم و بی یاوریم و کی به فکر

همدیگریم ؟ و بی براردیم ........  .

صداهای مامنعکس در گوشهای خودمان هستند و بازتاب آن گوش

دردهای سیاه !

 

مابقی رو شما بنویسید که خیلی حالم گرفته شد از متن خودم

 

 

شنبه 14 اردیبهشت ماه سال 1387

 

من کشف کردم

 

من فهمیدم

 

که کسی نیست که دریابد مرا

 

و تنها خواهم ماند

 

با تنهایی زندگی خواهم کرد

 

تنها خواهم مرد

 

همه جه تنها خواهم بود

 

تنها ، تنها ترین دوست من !

 

تنهایم مگذار !

 

چون دیگر تنها نیستم !! وقتی تو با منی !!